شما اینجا هستید:خانه » از نگاه افراد و شخصیت ها » زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۹ روایت سید علی جوان از تهاجم به مدرسه فیضیه

زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۹ روایت سید علی جوان از تهاجم به مدرسه فیضیه

3_wmآن روز قرار نبود طلبه ای از زیر دست مأموران اعزامی بی ضرب و شتم بگذرد. سربازانی که روز اول فروردین در صحن حضرت معصومه (س) برای شاه هورا کشیده بودند، مأموریت داشتند حق معترضان را کف دست شان بگذارند . ساعتی قبل این نیروها مجلس آیت الله گلپایگانی را در مدرسه فیضیه به هم زده با مشت و لگد به جان طلبه ها افتاده بودند، در اتاق ها را شکسته، تعدادی ا ز طلبه ها را از طبقه دوم به پایین انداخته بودند. سید یونس رودباری را شهید کرده ، دهها زخمی به جا گذاشته بودند.

گروه فرهنگی مشرق – شرح اسم” عنوان کتاب زندگینامه رهبر معظم انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷ است که توسط هدایت الله بهبودی به رشته تحریر در آمده و توسط موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به چاپ رسیده است. البته این کتاب اولین بار همزمان با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اما به دلیل وجود برخی اغلاط تاریخی، توزیع آن متوقف شد تا اینکه مدتی قبل پس از برطرف شدن اغلاط، چاپ و در اختیار علاقه مندان گرفت. در نظر داریم هر روز بخشی از این کتاب را منتشر کنیم.
آنچه در ادامه از نظرتان می گذرد بخش بیست و نهم این کتاب است.***تهاجم به مدرسه فیضیه

صبح روز دوم فروردین امام در خانه اش مجلس روضه داشت. از طرف آقای شریعتمداری هم در شبستان مدرسه حجتیه روضه ای برپا بود. روز قبل یک گردان نیرو از تهران به قم رسیده بود. طبق برنامه جلو پای آنها گاو کشته، به سرشان گل ریخته بودند. گردان، حدود یک کیلومتر در سطح شهر راهپیمایی کرده بود؛ نمایش قدرت داده بود. آنها در صحن حضرت معصومه (س) هم مراسم صبحگاه اجرا کرده، به سلامتی شاه هورا کشیده بودند. زیارت نامه هم خوانده بودند. گروهی از این نیروها برای بر هم زدن مجالس یادشده در محل حاضر شدند. در هر دو جا کسانی با ادبیات و منشی که حکایت از گردن کلفتی و تهور می کرد، جلو نیروها درآمدند. در خانه امام خمینی، آقای صادق خلخالی ، پشت بلندگو گفت که مأموران اگر جرأت جسارت به طلاب را کنند، بد می بینند. در شبستان مدرسه حجتیه، آقای میری، با آن قد بلندش تا توانست خط و نشان کشید . گفت که اگر اقدامی علیه طلب ه ها شود، چنین و چنان خواهیم کرد. “دیدند زمینه آماده نیست … شاید هم واقعاً قصد این کار را  نداشتند که آنجا شلوغ کاری بکنند.”

آقای خامنه ای خسته از تحرکات آن روز، در اتاقش تن به استراحت داد و خوابید. چهارونیم – پنج بعد از ظهر آماده رفتن به مدرسه فیض یه بود. آیت الله گلپایگانی مجلسی به پاس شهادت امام صادق (ع) در آنجا برپا کرده بود. سیدجعفر شبیری زنجانی از راه رسید. همراه شدند. برای این که زودتر برسند، از کوچه حرم آمدند.  اواخر کوچه بود که دیدند تعدادی طلبه با ظاهری آشفته، در هم و به حال فرار، نزدیک می شوند. یکی عمامه به دست، یکی بی نعلین، دیگری عبا زیر بغل؛ گفتند که برگردید خطرناک است. ” ما نفهمیدیم که چرا خطرناک است … یکی دو تایشان [پرسیدند] کجا می روید؟ گفتم مدرسه فیضیه . [یکی از آنها ] گفت نروید… خطرناک است… دارند طلبه ها را می کشند … گفتم برویم آقاجعفر … بی خود می گویند. یکی از طلبه ها که آشنا بود … گفت نمی گذارم بروید، امکان ندارد بگذارم بروید، قتل نفس است، قتل خود است … ما را به زور گرفت. آن وقت بود که احساس کردیم خطر جدی است. “

تصمیم گرفتند به طرف خانه امام خمینی بروند . خیابان اصلی خلوت بود . رفت و آمدی دیده نمی شد. تعدادی سر کوچه ارک ایستاده بودند و انگار اجازه ورود به خیابان نداشتند. شبیه قرق هایی بود که برای عبور شاه یا دیگر مقامات می کردند. “بنا کردیم با آقاجعفر… از عرض خیابان عبور کردن. وسط خیابان … یک وقت … نگاه کردم دیدم چهار پنج جوان قدبلند یقه باز… می آیند طرف ما … یکی از آنها در حالی که خطاب به من می کرد گفت [جاوید شاه . می خواست که من تکرار کنم …] تماشا می کردم و ملتفت نبودم. آقاجعفر مثل این که زودتر از من ملتفت قضیه شد و رفت …دیدم با وضع خطرناکی دارد می آید… من راه افتادم طرف کوچه، اما نه با حالت دو؛ آرام . دیدم … دوید دنبال من . فهمیدم که… می خواهد مرا وسط خیابان جلوی مردم بزند.”

آن روز قرار نبود طلبه ای از زیر دست مأموران اعزامی بی ضرب و شتم بگذرد. سربازانی که روز اول فروردین در صحن حضرت معصومه (س) برای شاه هورا کشیده بودند، مأموریت داشتند حق معترضان را کف دست شان بگذارند . ساعتی قبل این نیروها مجلس آیت الله گلپایگانی را در مدرسه فیضیه به هم زده با مشت و لگد به جان طلبه ها افتاده بودند، در اتاق ها را شکسته، تعدادی ا ز طلبه ها را از طبقه دوم به پایین انداخته بودند. سید یونس رودباری را شهید کرده ، دهها زخمی به جا گذاشته بودند.

حتماً قرار بود تلافی تحقیر محمدرضا پهلوی از جانب روحانیان در سفری که چهارم بهمن به قم کرده بود و در آستانه حضرت معصومه(س) سخنرانی نموده بود، بشود. اینک نوبت کتک خوردن سیدعلی خامنه ای بود، اما “رفتم طرف جمعیتی که جلوی کوچه ارک جمع شده بودند.  جمعیت هم راه را باز کردند. احساس کرده بودند که من دارم از دست او می گریزم… من رفتم داخل جمعیت … اما مردم جلو او را گرفتند… آن وقت ها خیلی از کوچه می ترسیدند، وارد نمی شدند.”

کتک ها ماند برای چند سال بعد. حالا با سیدجعفر شبیری می دویدند به طرف خانه امام. مقابل خانه امام چند طلبه تنومند که معروف به ورزشکاری بودند، مثل علی اصغر کنی، ایستاده بودند. غروب از راه رسیده بود. داخل خانه امام شدند. امام ایستاده بود به نماز. آقای خامنه ای وقتی  آن روز را به یاد می آورد، از وحشتی که بر وجود همه چنگ انداخته بود یاد می کند و از خود مثال می زند: ” من آدم ترسویی نبودم همه خصوصیاتی که در یک طلبه مجرد بی انتظار… تنها… بی پیرایه… و ازدواج نکرده هست [در من بود ،] در این جور مواقع … یاد پدر و مادر هم… نمی ماند… نبایستی بترسم [اما عصر دوم فروردین] آن حادثه چنان برای من غیرمنتظره بود که… به سختی خود را بازیافتم.”

آمد بیرون و با طلبه های نگهبان درباره چگونگی حفاظت از خانه امام حرف زد. وقتی پرسید که چرا در خانه باز است و برای احتیاط نمی بندند، شنید که ” آقا گفته در را نباید ببندید. عصر در را بستند، ایشان بلند شد آمد گفت که اگر در را ببندید من از خانه بیرون می روم.”

سیدعلی پیشنهاد کرد چوبی، سنگی، تهیه کنیم ؛ وسیله ای برای دفاع، چیزی که دم دست باشد اگر حمله ای شد… میان این حرف ها، علی اصغر کنی ساعتش را باز کرد و داد به سیدجعفر شبیری. ساعت گرا ن قیمتی بود. ” ساعت های ما، ساعت های ۲۰-۲۵  تومانی، از این ساعت های کنزل بود که به شوخی ساعت کیلویی هم می گفتند، [اما ساعت کنی] گرانتر بود [شاید]… صدوپنجاه تومان … سپرد دست آقاجعفر که اگر در جنگ و دعوا کشته شد این جنس قیمتی اش برای وراثش باقی بماند.”

قیمتی ترین شیئی که در ظاهر یک طلبه می شد پیدا کرد همان ساعتش بود. نماز امام خمینی تمام شد. رفتند داخل تا به سخنان استادشان گوش کنند . سیدعلی سر راه نگاهی به اتاق امام کرد؛ اتاق سمت چپ متصل به بیرونی . دید که بالای تشک و تکیه گاه، آیینه ای به دیوار نصب است. “طلبه ها هم آن زمان مقید به آیینه نبودند چه برسد به علمای پیرمرد. اما ایشان یک آیینه بالای سرش بود که هر وقت بلند می شد نگاهی می کرد، خودش را مرتب می کرد. نظم و ترتیب امام از همان وقت ها پیدا بود.”

اتاق پر از طلبه بود . سیدعلی نزدیک در ایستاد. امام لب به سخن گشود و گفت: “مضطرب نگردید . ترس و هراس را از خود دور کنید . شما پیرو پیشوایانی هستید که در برابر مصائب و فجایع صبر و استقامت کردند … پیشوایان بزرگوار ما حوادثی چون روز عاشور ا و شب یازدهم محرم را پشت سر گذاشته اند… از چه می ترسید؟ برای چه مضطربید؟ عیب است برای کسانی که ادعای پیروی از حضرت امیر علیه السلام و امام حسین علیه السلام را دارند، در برابر این نوع اعمال رسوا و فضاحت آمیز دستگاه حاکمه خود را ببازند… امروز وظیفه ما است که در برابر خطراتی که متوجه اسلام و مسلمین می باشد، برای تحمل هرگونه ناملایمات آماده باشیم.”

امام خمینی گفت که ما روزهایی بدتر از این را دیده ایم؛ روزهایی که در شهر نمی توانستیم بمانیم. صبح زود به خارج شهر می رفتیم. درس ها را آنجا می خواندیم. شب برمی گشتیم قم. اذیت می کردند. عمامه مان را برمی داشتند. امام خطاب به حاضران گفت که اینها رفتنی هستند و شما خواهید ماند. در همین حین نوجوانی را که گفته می شد از بالای بام به زیر پرتاب کرده اند به خانه امام آوردند. امام منقلب شد و دستور داد در اتاق دیگر بیارامد تا دکتر سر برسد. سخنان امام خمینی حدود ۲۰ دقیقه طول کشید و زمانی که تمام شد “من احساس  کردم آنچنان نیرومند و مقاوم هستم که اگر الآن تمام آن جمعیت و یک لشکر به این خانه حمله کند من حاضرم یک تنه مقاومت کنم… اثر شگرف و عجیبی در من کرد.”

سیدعلی خامنه ای و دیگر طلبه ها در حال تقسیم کار برای نگهبانی از خانه امام بودند که از طرف ایشان خبر آوردند همه باید بروند. “گفتیم نمی رویم، گفتند [آقا ] گفته اند راضی نیستم کسی اینجا بماند.”

طلبه ها پراکنده شدند. ابتدا تلگرامی به مشهد فرستاد تا پدر و مادرش را از سلامتی خود باخبر کند. سپس نشست وصیت نامه نوشت و در ضمن آن همه قرض هایی که به دوستان و کسبه محل داشت یاد کرد. وصیت نامه دوصفحه ای را به سیدجعفر شبیری داد. او صاحب خانه بود و نگهداری آن برایش آسان تر بود. اتاق مدرسه حجتیه امن نبود.

وصیت نامه سیدعلی خامنه ای مرقومه لیله یکشنبه ۲۷ شوال ۱۳۸۲ ق

بسم الله الرحمن الرحیم
عبدالله علی بن جوادالحسینی الخامنه ای غفرالله لهما یشهد ان لااله الا الله وحده لا شریک له و ان محمداً صلی الله علیه و آله عبده و رسوله و خاتم الانبیاء و ان ابن عمه علی بن ابیطالب علیه السلام وصیه سیدالاوصیاء و ان الاحد عشر من اولاده المعصومین صلوات الله علیهم الحسن و الحسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و الحسن و الحجه اوصیائه و خلفا ئه و امناءالله علی خلقه و ان الموت حق والمعاد
حق و الصراط حق و الجنه و النار حق و ان کل ما جاء به النبی صلی الله علیه و آله حق. اللهم هذا ایمانی و هو ودیعتی عندک اسئلک ان تردها الی و تلقیها ایای یوم حاجتی الیها بفضلک و کرمک.

مهم ترین وصیت من آن است که دوستان و عزیزان و سروران من، کسانی که بهترین ساعات زندگی من با آنان و یاد آنان سپری شده است، مرا ببخشند و بحل کنند و این وظیفه را نیز به عهده بگیرند که مرا از زیر بار حقوق الناس رها و آزاد نمایند. ممکن است خود من نتوانم از همه کسانی که ذکر سوءشان به زبانم رفته ویا بدگو یی شان را از کسی شنیده ام، حلیت بطلبم . این کار مهم و ضروری را باید
دوستان و رفقای من برای من انجام دهند.

دارایی مالی من در حکم هیچ است، ولی کفاف قرض های مرا می دهد. تفصیل قروض خود را در صفحه جداگانه یادداشت می کنم که از فروش کتب مختصر و ناچیز من ادا شود. هر کسی هم که مدعی طلبی از من شود، هر چند اسمش در آن صفحه نباشد، قبول کنند و ادا نمایند . آن چه در یادم هست حدود سه سال روزه گرفتم، باقی را با کفارات آن مق روضم. این مقدار را با پنج شش سال نماز هر چه زودتر ادا و مرا از رنجاین دین الهی راحت کنند (البته یقیناً آن قدر مقروض نبودم، ولی احتیاط کردم ) مبلغی به عنوان رد مظالم بابت قروض جزئی از یاد رفته به فقرا بدهند.
از همه اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشنایان و اق وام و منسوبین من استحلال شود . (این اعلام و مراجع چون آن وقت ها نق و نوق علیه آقایان در جلسات زیاد بود که چرا فلانی اقدام نکرده، فلانی چرا این حرف را زده و این مطلب را گفته است، لذا خواستم از آقایان اعلام و مراجع حلیت طلب کنند.) و گمان می کنم بهترین کار آن است که عین وصیت نامه مرا در مجلسی عمومی که آشنایان من باشند، قرائت کنند . پدر و مادرم که در مرگ من از همه بیشتر عزادار به یاد ،« اذا بکیت علی شیء فابک علی الحسی ن » هستند به مفاد حدیث شریف مصائب اجدادمان از من فراموش نخواهند کرد. ان شاءالله تعالی.

گویا دیگر کا ری ندارم . اللهم اجعل الموت اول راحتی و آخر مصیبتی و اغفرلی و ارحمنی بمحمد و آله الاطهار.
العبد علی الحسینی الخامنه ای

حدود ۱۰۰ تومان، مقدس زاده بزاز (مشهد)
کمتر از ۳۰ تومان، خیاط گنگ (مشهد)
۲ یا ۳ تومان عرب خیاط (قم)
مطابق دفتر دین
آقاشیخ حسن بقا ل کوچه حجتیه (قم ) چون مرتب با او سر و کار داشتیم و
نمی دانیم چه قدر طلبکار هست (گویا چند تومانی).
آقای شیخ حسن صانعی (قم) ۳۲ تومان تقریباً.
شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی (قم) مطابق دفتر دین(بیشترین پولی را که من آن زمان مقروض بودم، به آقای هاشمی بود . چون وضعش نسبتاً خوب بود، از او می گرفتیم.)
آقای مروارید کتاب فروش (قم)مطابق دفتر دین(چون کتاب خریده بودم نمی دانستم چقدر مقروضم)

آقای مصطفوی کتاب فروش (قم)
۱۰ تومان آقای علی حجتی کرمانی شاید
۵ تومان، محمدآقا نانوا نزدیک منزل (مشهد)
مقداری از قروضم در دفترچه کوچکی است که لابه لای دفترها و کاغذجات در
حجرة حجتیه است و نشانه دفترچه آن است که…

دعای من بدرقه کسی است که مرا از شر این قروض لعنتی خلاص کند . طلب هایی هم دارم که ادای آن بسته به انصاف مدیونین است.

دیدگاه ها (1)

  • سبحان نعمت پور

    با عرض سلام خدمت شما ارزشی نویس گیلانی
    مجمع وبلاگ نویسان ارزشی گیلان مجددا کار خود را از سر گرفت
    از شما دعوت میشود تا با بازدید از سایت مجمع و عضویت در آن مارا یاری نمایید
    موفق و پایدار باشید [گل][گل][گل]

    پاسخ دادن

ارسال یک دیدگاه در سبحان نعمت پور

© 2013 Powered By Shahadatsara.ir

http://shahadatsara.ir/
بازگشت به بالا